زندگی و خیام

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن

به زان که به زرق زاهدی ورزیدن

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

پس روی بهشت کس نخواهد دیدن

دیشب تا سپیده صبح، زیر بارون با زمزمه خیام گذشت ...  

/ 3 نظر / 5 بازدید
میثم مرادزاده

گویند که دوزخی بود عاشق و مست قولی ست خلاف که دل در آن نتوان بست گر عاشق و می خواره به دوزخ باشد فرداست ببینی که بهشت همچون کف دست ای مفتی شهر از تو بیدار تریم با اینهمه مستی ز تو هوشیارتریم تو خون کسان نوشی و ما خون رزان انصاف بده کدام خونخوارتریم گویند کسان بهشت با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار آواز دهل شنیدن از دور خوش است این می چه حرامیست که عالم همه زان می جوشند یک دسته به نابودی نامش کوشند آنان که بر عاشقان حرامش کردند خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت معشوق و شراب و می پرستی را ساخت بی شک قدحی شراب نوشید و از آن سر مست شد این جهان هستی را ساخت