ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸۳ 

* يه عالمه حرف هي مياد و ميره كه نمي دونم كدومش به درد اينجا مي خوره .....

 

 

* مهدكودك كه مي رفتم بچه هايي كه مي رفتن مدرسه واسم خيلي بزرگ بودن ، دبستان كه رفتم بچه هاي راهنمايي به نظرم بزرگ ميومدن ، تو راهنمايي هم فكر مي كردم كسي كه ديپلم ميگيره خيلي بزرگه ؛ ولي الان ديگه هيچ كي به نظرم بزرگ نمياد !؟ چرا ؟؟؟

 

 

* مريم چند هفته پيش مي گفت زن و شوهر بايد مثله پيچ و مهره باشن .... خوبه؛ اما شايد بهتر باشه بگيم زن و شوهر پيچ و مهره ميشن ...... نادر ابراهيمي هم تو يكي از كتاباش ميگه " روزگار زن و شوي را آخر راه يكي مي كند " راست و دروغش رو من خبر ندارم !؟

 

 

* اين هفته اصلا هفته خوبي نبود ...

 دو تا ميان ترم كوانتوم و الكترومغناطيس دادم كه هر دو تاش گند زده شد و ....  

 


کلمات کلیدی: