ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸۳ 

*چند روزي هست دارم به اين موضوع فكر مي كنم كه چه جوري ميشه يه سري از احساس ها رو آدم واسه ي خودش موندگار كنه .... يه احساس هايي كه مي تونن خوب يا بد باشن اما آدم بعضي وقتا بهشون احتياج داره . نمي دونم واسه بدست آوردنشون چه كار ميشه كرد ؛ بايد نويسنده ي فوق العاده خوبي باشي تا بتوني اون ها رو دقيق و درست ثبت كني تا با خوندنشون دوباره خودتو ، توي همون موقعيت پيدا كني !! شايد واسه خيلي ها چنين چيزي مسخره بياد اما ... مثلا من فضاي كتاب كليدر رو خيلي دوست داشتم و يادم مياد كه دو جلد آخرش رو آروم مي خوندم كه تموم نشه ..... تنها چيزي كه تو اون لحظه تونستم بنويسم اين بوده " حيف كه تموم شد" و فكر ميكنم دفعه دوم خوندنش ديگه مثله دفعه اول نيست.

خيلي چيزهاي ديگه رو ميخوام يادم بمونه... احساس رضايتي كه بعد از كمك كردن به يه دوست به آدم دست ميده ، حالتي كه بعد از يه فيلم يا كتاب خوب و يا حتي بد واسه آدم پيش مياد ، احساس شعف يا آرامشي كه به ندرت تو بيرون رفتن ها وحرف زدن ها تو خودت مي بيني ، احساس آرامشي كه تو كوه بهت دست ميده ، احساس خوبي بعد از اينكه يه كارو با تمام سختيهاش تموم ميكني ، يا حتي از احساسي كه بعد از يه خراب كاري يا گند زدن تو امتحان به آدم دست ميده ، و يه عالمه احساساي خوب يا بده ديگه كه اگه آدم بهشون نگاه كنه ميتونه خيلي بهتر از قبل باشه ؟!

 

 

*پيدا كردن همكلاسي هاي دوران راهنمايي تو اوركات ؛ و يه عالمه خاطره از اون موقع ، مخصوصا از اون مجله ي "روياي سه ساله" كه آخراي سال سوم همه بچه هاي كلاس با هم واسه درس ادبيات و نگارش درست كرديم . يا خاطره روز مسابقه ايران با استراليا ، از روزايي كه تو مدرسه آش رشته مي خورديم يا روزايي كه برف بازي مي كرديم ، تكنيك ها يي كه واسه فرار كردن از دست ناظم بيش از اندازه سخت گيرمون داشتيم ، وصد البته شري هايي كه تو كلاس خانوم جلالي ( معلم ديني و قران ) مي كرديم يا ..........

 

 

 


کلمات کلیدی: