ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳۸۳ 

* حال هر دو تامون خراب بود؛ شروع کرد به حرف زدن ... به اینکه خوندن امسالش بی هدف بوده به اینکه بذاره ساله دیگه و ....... تو این وقتا نمی دونم باید چی کار کنم......... فکر کردم اگه بگم بیا بریم بستنی قیفی بخوریم میگه دیوونه ، بیخیالش شدم . رو یه تیکه کاغذ نوشتم" همیشه راه بهتر از منزلگاه است ، برویم بی آنکه به رسیدن بیاندیشیم " و زدمش به دیوار . فایده نداشت . گفت اگه می تونی یه شتر مثله شترای من بکش!( چون همیشه به شتراش ایراد میگرفتم فکر نمی کرد بکشم ) کشیدم . بد شد( کلی به شترم خندید ) مدادو از دستم گرفت و خودش کشید....... یهویی یادم اومد که یاد گرفتم ببعی از جلو بکشم .ببعی که تموم شد اعتراف کرد خیلی از شترش قشنگ تره .اونم کشیدم ، زشت شد ........ ببعیا و شترها رو هم زدم به دیوار ................................... و امشب برای هزارمین بار بهم گفت تو دیوونه ای..... مهم نبود حال هر دو تامون بهتر شده بود !!!!!!!!!!

 

* این خیلی بده که روز تولد یکی باهاش صحبت کنی و اصلا حواست نباشه که تولدشه و تازه هی اصرار داشته باشی که یادت بیاد امروز چندمه تا بگی تا فلان روز چقدر وقت داره؟!

 

*با اینکه چیزه زیادی ازشون نمیدونستم بااینکه ندیده بودمشون اما از فوتشون ناراحت شدم ( واسه خودمم عجیب بود ) ............

 

*خداییش مدرن خوندن بدون فضولی !؟ اونم با این همه ماس مالی کتاب خیلی تحمل می خواد ........... چنانچه یک تک الکترون یا تک فوتون به طرف یک زوج شکاف متوجه شود، نمی توانیم بگوییم که الکترون یا فوتون از کدام شکاف عبور خواهد کرد ؛ باید به زبان امواج صحبت کنیم و بگوییم که عملا از هر دو عبور خواهد کرد !؟

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی: